زين الدين محمود واصفى

127

بدايع الوقايع ( فارسى )

لغز شمع چيست آن سروى كه سيمين‌پيكر است و گلعذار * بر سرش بنشسته مرغى جلوه‌گر طاووس‌وار چون « 1 » درخت وادى ايمن بود ، كز نور قدس « * » * شد شب تاريك ، روشن از فروغش چون بهار روز باشد منزوى در گوشهء عزلت ، ولى * دستگير گمرهان گرديده در شبهاى تار هركه پيش او بود شب از سياهى مىكشد * صورتش را چون مصور از قفايش بر جدار بوالعجب حالى كه او از موت مىيابد بقا * وز « 2 » حياتش دم‌به‌دم گردد فنايش « 3 » آشكار نازك اندامى كه از تأثير تحريك نسيم * مىشود بىتاب و مىگريد فراوان زارزار عاشقى دارد كه جان خود نثارش مىكند * ليك او پروا ندارد گر كند صد جان‌نثار گه به خرگاهى درآيد چون مه خرگه‌نشين * گاه مجلس برفروزد همچو صدر كامگار صدر گردون منزلت ، سلطان محمد آنكه هست * شمع بزم آراى شاهان سكندر اقتدار اى كه هستى از تفضل شمع جمعى « 4 » اهل فضل « 5 » « * * » * گرد تو پروانه‌سان ارباب دانش بىشمار

--> ( 1 ) - P : گر ( 2 ) - T : در ( 3 ) - T : وفاتش ( 4 ) - B 2 : بزم ( 5 ) - T : شمع جمع بزم وصل ( * ) س 4 : نور قدش ( * * ) س 20 : كذا ، ظاهرا : شمع جمع اهل . . . .